181راضِية و مَرضِيَة به پذيرايىام فرا مىخوانى و بالاخره شب را با من خسته سحر مىكنى و به ديدار شب ديگرى نويد مىدهى.
الهى! آنگاه كه همه مرا برانند تو مىخوانى و در آغوش مهربانىات مأوا مىدهى و به زندگى اميدوارم مىكنى. توان برخاستنم مىدهى. گناهانم را ناديده مىگيرى. زبانم را مىگشايى و سخنانى تازه بر لبانم جارى مىنمايى. بر جراحتهايم مرهم مىگذارى. سنگ صبورم مىشوى، درد دلهايم را مىشنوى و از درون با من نجوا مىكنى. تا جايىكه گرمى حضورت را با همۀ وجودم احساس مىكنم و لذّت محبتهايت را مىچشم و از اين همه مهربانى شرمسار مىشوم و سرم را بالا نمىگيرم. امّا تو مرا به نيايش فرا مىخوانى؛ نيايشى كه همه نوازش توست و در آن مرا زير و رو مىكنى. گاه فريادم مىدهى، و گاهى خموشم مىكنى گاه مستم مىخواهى وگاهى هوشيار. گاه به سلامت، گاه هم بيمار. گاه به باغ حضور، مسرور و گاهى به داغ، رنجور. گاهى مىخندانى و گاهى مىگريانى. گاه به قفس قبض گرفتارم مىسازى و گاهى به گلزار بسط پروازم مىدهى. امّا اى مهربان! در همه حال غضبت را رحمت، قهرت را مهر، عقابت را حساب، عذابت را ثواب و دوزخت را بهشت مىبينم.
الهى! دلتنگ تواَم. هر زمان و هركجا تو را بخوانم با منى و گرفتارىهايم را ناگفته مىدانى و از سرّ ضميرم باخبرى. پس از كدامين درد بنالم و از كدام كارم شكوه كنم، از اخلاق بدم و يا از زشتى اعمالم، از سستى در عبادت يا از كمى اخلاص، از دل بىشوق يا از چشم