39آنها در قيامت يك تازيانۀ دوزخم را قبول نمىكنند.
در قيامت يك گره از كارم باز نمىكنند.
در قيامت يك نگاه ترحم به من نمىكنند.
خداى كعبه، كمكم كن دل سخت و سنگم امشب نرم شود.
سوز دلم حباب اشك شود و از ديده جارى گردد.
چرا نگريم؟
فرشتۀ مرگ چگونه به سراغم مىآيد؟
آيا همچون پدرى مهربان مرا به آغوش گرفته و امانت جان را تحويل مىگيرد؟
يا با گرز گران بر سرم مىكوبد و قبرم را پر آتش مىكند؟
آنروز كى از من دفاع مىكند؟
كى مرا نجات مىدهد؟
كى بر من ترحم مىكند؟
چرا اشك نريزم؟ چرا نگريم؟
هر نفسم قدمى به مرگ نزديكم مىكند.
با خندۀ غفلت گويى من نمىميرم.
گويى فقط ديگران سرازير قبرند.
آنگونه غافلم، انگار مرا از سفر آخرت استثنا كردهاند.
خدايا امروز براى غفلتزدايى آمدهام.
براى آمادگى بر حضور در بارگاه تو آمدهام.
با نم اشكم غبار غفلت دلم را مىشويم.
به اين اشك نياز دارم.