95از جايش برخاست و درها را بست و به يوسف گفت: «اكنون من تسليم توام، هر كارى كه بخواهى مىتوانى انجام دهى».
ولى يوسف(ع) كه جوانى برومند و نيكو خصال بود و خداوند به او علم و حكمت داده و او را براى رسالت برگزيده بود، قلب و انديشۀ خود را متوجه خدا كرد و به او پناه برد و جواب داد: «پناه مىبرم به خدا از آنچه تو مىخواهى. حاشا كه من به عزيز، كه پرورندۀ من بوده، خيانت كنم و نسبت به خدايى كه مرا گرامى داشته، نافرمانى روا دارم. من ناسپاس نيستم و اين كار تو در اصل كار خوب و پسنديدهاى نيست. بانو! اگر من و تو درها را ببنديم تا كسى ما را نبيند، يقين داشته باش كه خداوند مىبيند و اين خيانت را درمىيابد، هر چند كه از چشمها پنهان باشد. خداوند كسانى را كه معصيت مىكنند، دوست ندارد و آنها را عذاب مىدهد.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ (يوسف: 23)
[يوسف] گفت: پناه بر خدا! او پروردگار من است. جايگاه مرا نيكو داشته است، قطعاً ستمكاران رستگار نمىشوند.
همسر عزيز، كه زن سختگير و زيبايى بود، عاشق يكى از خدمتكارانش شده بود، حال آنكه اين خدمتكار، دست رد به سينه او زده بود. زليخا، هرگز انتظار چنين برخوردى را نداشت؛ زنى كه همواره هر چه خواسته بود، برايش فراهم شده بود، مسلماً تحمل اين