94مىكرد. سردرگم بود و نمىدانست چه كند؟ به انواع و اقسام حيلهها و نقشهها روى آورد، تا به يوسف(ع) بفهماند كه او را دوست مىدارد، تا اينكه بتواند توجه يوسف(ع) را به خود جلب كند، اما يوسف كه به رشد و قوت رسيده و از جانب خداوند علم و حكمت دريافت كرده بود، بسيار كريمتر از آن بود كه به اين اشارهها توجهى نشان دهد و البته اينها همه جزاى نيكوكارىاش بود.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (يوسف: 22)
و چون به حدّ رشد رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم.
حضرت يوسف(ع) انسان بزرگوارى بود. فرزند يعقوب نبى(ع) و انبيا، هرگز گِردِ حرام و معصيت نمىگشتند و هيچگاه در امانت خيانت نمىكردند. يوسف(ع) نيز، نمىتوانست در برابر نعمت عزيز كه او را در زير بال و پر خود گرفته بود، ناسپاسى كند. او با خانواده عزيز، از سر صداقت و امانت رفتار مىكرد. يوسف(ع) اشارات زليخا را مىديد، اما از آنها چشم مىپوشيد و وانمود مىكرد كه نمىداند او چه مىگويد و چه مىخواهد، تا اينكه يك روز عزيز مصر، از شهر بيرون رفت و يوسف(ع) به عادت هميشه مشغول خدمت بود. زليخا نيز، روى تخت نشسته و به مخده تكيه داده بود و يوسف را تماشا مىكرد. زليخا همه خدمتكاران را مرخص كرد و تنها از يوسف خواست كه بماند. سپس