69رسول خدا(ص) مكثى كرد و سپس خطاب به خوله فرمود: «اى خوله! تو را نمىبينم، مگر آنكه بر همسرت حرام شدهاى».
خوله سر به زير انداخت، اين بار مصممتر جملههاى خود را تكرار كرد و رسول خدا(ص) باز هم پاسخ فرمود: «تو را نمىبينم، مگر آنكه بر همسرت حرام شدهاى و من دستور ديگرى در اين زمينه ندارم».
خوله نااميد از برابر پيامبر(ص) برخاست و رو به سوى خانه كعبه ايستاد و دستانش را به سوى آسمان بالا برد و گفت: «خداوندا! شوهرم از جوانى من استفاده كرد، من رحم خود را در اختيار او گذاشتم تا اينكه امروز كه پير شدم و ديگر فرزندى نمىآورم، مرا ظهار كرده، او اكنون پشيمان است و حكمى براى ما نيست، ما بايد تن به جدايى دهيم، من از اين امر به تو شكايت مىكنم. خداوندا! فرمانى بر پيامبرت نازل فرما و اين مشكل را حل كن».
عايشه مىگويد: «خوله اين جملهها را بر زبان مىآورد و مىگريست و همه كسانى كه در خانۀ پيامبر(ص) بودند، بر حال او گريان شدند. ناگهان صورت حضرت رسول(ص) برافروخته گرديد، دندانهايش از شدت سرما به هم مىخورد. سرش را پوشانيد و عرق از سر و رويش ريزان گشت».
عايشه رو به خوله گفت: «اى خوله! بر پيامبر(ص) وحى نازل مىشود، گويا در مورد توست».
خوله گفت: «ان شاء الله كه خير است، چرا كه ما از پيامبر(ص) غير