68اكنون بر او حرام شده بود. نمىدانست حكمش چيست و چه بايد بكند؟! و تكليف خود را نمىدانست. با سردرگمى در حالى كه تنش از خشم خدا مىلرزيد و حسرت از دست دادن همسر بر قلبش مستولى شده بود، ترسان و لرزان گفت: «اى خوله! فكر مىكنم براى هميشه بر من حرام شدى؟!»
خوله گفت: «چنين مگو، خدمت رسول خدا(ص) برو و حكم اين مسئله را از او بپرس، به يقين ايشان راهى پيش پايمان خواهند نهاد».
اوس گفت: «به خدا من خجالت مىكشم، نمىدانم با چه رويى اين مسئله را با پيامبر(ص) مطرح كنم».
خوله گفت: «پس اجازه بده من نزد رسول خدا(ص) بروم».
خوله نزد رسول خدا(ص) رفت و در برابر ايشان نشست و به ايشان گفت: «اى رسول خدا! همسر من اوس را خوب مىشناسى. او پدر فرزند من و پسر عموى من است، او را از همه بيشتر دوست مىدارم. خصوصيات او را خوب مىشناسم، امور مربوط به او را خوب درك مىكنم و او نيز، مرا به خوبى درك مىكند. اما امروز او به ناگهان به هنگام خشم، جمله طلاق را بر زبان آورد و به من گفت كه تو براى من مثل پشت مادرم هستى. او اكنون از به زبان آوردن اين كلام، پشيمان شده و نمىدانيم چه بايد بكنيم. او براى حضور شرم داشت، من خود به ديدار شما آمدم تا مگر مشكل ما را حل كنيد. ما زندگيمان را دوست داريم و نمىخواهيم از هم جدا شويم».