52
داستان بلقيس و سليمان
سليمان نبى(ع) بر تخت نشسته بود و گرداگرد او سپاهيانش از جن و انس بر روى تختهايى نشسته بودند. باد درآمد و آنها را بالا برد و در سرزمين حجاز و يمن فرود آورد. همواره هدهد همراه ساير پرندگان، با قراردادن پرهايشان لابهلاى هم، براى سليمان سايبان مىساختند. آن روز آفتاب بر سليمان افتاد، سليمان نگاه كرد و ديد هدهد نيست. علت غيبت او را پرسيد:
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقٰالَ مٰا لِيَ لاٰ أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كٰانَ مِنَ الْغٰائِبِينَ* لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ (نمل:20 و 21)
و [سليمان] در جستوجوى آن پرنده [هدهد] برآمد و گفت: چرا هدهد را نمىبينم، يا اينكه او از غايبان است؟ قطعاً او را كيفر شديدى خواهم داد، يا او را ذبح مىكنم، مگر آنكه دليل روشنى [براى غيبتش] براى من بياورد.
چون هدهد بازگشت، يكى از مرغان به او گفت: «كجايى كه سليمان، خونت را حلال كرد». هدهد از مرغ پرسيد: «آيا استثنايى قايل شد؟» مرغ گفت: «بله». هدهد پرسيد: «سليمان درباره غيبت من چه گفت؟» مرغ گفت: «سليمان گفت: فقط در صورتى او را امان خواهم داد كه براى غيبتش دليلى موجه بياورد».
چندان درنگ نكرد (كه هدهد آمد و) گفت: