47نامگذارى كنم و سقش را بردارم». انس چنين كرد. انس بن مالك مىگويد: «وقتى كودك را به پيامبر(ص) دادم، ايشان انگشت خود را به شيرۀ خرما زدند و به دهان كودك بردند و سق او را برداشتند و سپس او را عبدالله ناميدند. وقتى عبدالله بن اباطلحه به سن جوانى رسيد، با زنى صالحه ازدواج كرد و صاحب فرزندانى قارى قرآن، شد».
ابوهريره مىگويد: مردى به نزد رسول خدا(ص) آمده گفت: من ناتوانم و فقير، ياريم ده. پيامبر(ص) او را به نزد برخى از زنانش فرستاد، آنها گفتند: ما در خانه غير از آب چيزى نداريم و هر كدام او را به سوى ديگرى فرستاد و ديگرى هم همين جواب را داد. مرد دوباره به نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: آنها چيزى نداشتند كه به من بدهند. رسول خدا(ص) فرمود: آيا كسى هست كه او را مهمان كند تا خدا به او رحم كند. اباطلحه برخاسته و گفت: من يا رسول خدا! سپس با آن مرد به سوى خانه نزد همسرش، امّسليم، رفت و گفت: آيا چيزى در خانه داريم؟ امّسليم گفت: نه غير از كمى غذا كه سهم كودكانمان است. اباطلحه گفت: كودكان را سرگرم كن و بخوابان و هرچه داريم براى مهمان بياور و چراغ را از خانه بيرون ببر، من دستم را به طرف سفره مىبرم و خالى بيرون مىآورم تا مهمان غذا بخورد. آن شب مهمان غذا را خورد و كودكان امّسليم و اباطلحه گرسنه خوابيدند. صبح كه شد آن مرد به سوى رسول خدا(ص) رفته و گفت: من از مهمان دارى شما تعجب مىكنم. در همان لحظه اين آيه نازل شد: