208تحمل كنم، زيرا خود مىدانى كه جان كندن سخت است، به مادرم سلام برسان و اگر خواستى پيراهنم را به مادرم برگردان، تا از فرزندش چيزى در دست داشته باشد و تحمل مصيبت سهل گردد و از آن بوى مرا بشنود و ديگر به دنبال من نگردد، زيرا مرا نخواهد ديد. ابراهيم(ع) گفت: «اى پسرم! تو بهترين ياور من در امر خدا هستى»، سپس او را به سينهاش چسباند و او را بوسيد و هر دو گريستند.
ابرهيم و اسماعيل8، به سوى قربانگاه رهسپار شدند. هاجر در داخل خانه مانده بود و از جريان بىخبر بود. در همين حال، شيطان بر او وارد شد و گفت: «ابراهيم فرزندت را كجا مىبرد؟» هاجر گفت: «براى انجام كارى به صحرا مىروند». شيطان گفت: «ابراهيم مىخواهد اسماعيل را ذبح كند». هاجر گفت: «براى چه؟» شيطان گفت: «به زعم ابراهيم، خدا به او دستور داده است». هاجر گفت: «اگر چنين است بسيار كار نيكويى خواهند كرد».
ابراهيم، اسماعيل را به قربانگاه برد. او براى آخرين بار به چشمان اسماعيل نگريست و كارد را بر حلق او نهاد و كشيد، ولى كارد حلق او را نبريد. اسماعيل گفت: «مرا به پشت بخوابان، شايد نگاهم تو را از وظيفهات بازدارد». ابراهيم(ع) چنين كرد. سپس بار ديگر كارد را بر پشت گردن اسماعيل نهاد و كشيد، اما باز هم كارد نبريد. ابراهيم كارد را بر سنگ زد، كارد سنگ را به دو نيم كرد. ابراهيم بار ديگر كارد را بر حلق اسماعيل كشيد و باز هم نبريد. رو به سوى آسمان كرده و از