207خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم، نظر تو چيست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.
امتحان پشت امتحان، ابراهيم در تمام مدت عمرش، آرزوى داشتن فرزند داشت، اما پس از آنكه صاحب فرزندى شد، به امر خدا مجبور شد كه همسر و فرزندش را در سرزمين حجاز رها كند و اكنون به ابراهيم(ع) امر شده كه فرزند عزيزتر از جانش را در راه خدا قربانى كند، مصيبتى كه اگر بر كوه فرود آيد، آن را متلاشى مىكند. همه اينها براى آن بود كه مقام ابراهيم در پيشگاه خداوند بالاتر رود و ميزان يقين و ايمان او به وسيله اين امتحانات سنجيده شود. ابراهيم بار ديگر امر خدا را اطاعت كرد بهسرعت نزد فرزندش آمد و از آنچه در خواب ديده بود، او را آگاه كرد: يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَرىٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ .
اسماعيل هم با اطمينان گفت: يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ .
اسماعيل ايمان و يقينى راسخ داشت، او براى اينكه كار را بر پدرش آسان كند، گفت: «اى پدر! دستها و پاهايم را محكم ببند، تا زياد دست و پا نزنم، لباسهايم را دربياور تا خونم به روى آنها نپاشد، تا اجرم زايل نگردد و چون مادرم لباسم را ببيند، بىتاب نگردد، كاردت را تيز كن و به سرعت بر گلويم بكش تا مرگ را راحتتر