142 الظّٰالِمِينَ ؛ «نترس كه از گروه ستمكاران رها شدى.» (قصص: 25) موسى با شنيدن اين سخن آرامش يافت.
موسى(ع) آنقدر بزرگوار بود كه شعيب و دخترانش از بزرگوارى و طبع بلند و اخلاق نيك او تعجب مىكردند. دل صفورا به عشق موسى مىتپيد، از اين رو، به پدرش پيشنهاد داد:
يٰا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ ( قصص:26)
اى پدر، اجيرش كن كه او بهترين اجيرشدگان است، زيرا هم نيرومند است و هم امين.
شعيب از او پرسيد: «از كجا فهميدى كه او نيرومند و امين است»، صفورا گفت: «اى پدر! او پاره سنگى را به تنهايى جا به جا كرد كه ده مرد نيرومند نيز نمىتوانستند، اين كار را بكنند، اما در مورد امانتش، آن روز كه مرا براى آوردن او به دنبالش فرستادى، به من گفت: تو از پشت سر من بيا، وقتى علت را پرسيدم، موسى جواب داد: ما خاندان يعقوب به پشت سر زنان نگاه نمىكنيم».
شعيب گفت: «درست است، دخترم مردى با اين خصوصيات بسيار خوب است كه با ما زندگى كند». پيشنهاد صفورا، شعيب را نيز به تفكر واداشت. او نيز، در دلش مىخواست كه موسى(ع) را نزد خود نگاه دارد. از اين رو، به موسى اينگونه پيشنهاد داد: «اى موسى! مىخواهم يكى از دخترانم را به ازدواج با تو درآورم، به شرط آنكه در