141بسته بود، به سوى آنها رفت و علت كارشان را پرسيد كه چرا نمىگذارند، گوسفندانشان بر سر چاه آب بروند. آنها گفتند: «ما گوسفندانمان را آب نمىدهيم، تا همه از دور چاه پراكنده شوند، زيرا مىخواهيم از مزاحمت مردان در امان باشيم». موسى(ع) از آنها پرسيد: «آيا هيچ مردى در خانه شما نيست كه اين كار را انجام دهد». آنها گفتند: «پدر ما پيرمردى بيمار است».
موسى(ع) به آن زنان كمك كرد تا گوسفندانشان را آب دهند، آنگاه به زير سايه درختى پناه گرفت و گفت: «خدايا! من به خير تو نيازمندم، بسيار گرسنهام و از تو مىخواهم كه گرسنگىام را بنشانى تا با قوت بيشتر بتوانم بندگان تو را يارى كنم». خداوند صداى موسى(ع) را شنيد و از روى مرحمت پاسخ او را داد. در همين حال، يكى از دخترانى كه موسى به آنها كمك كرده بود، در حالى كه با حيا و شرم راه مىرفت، بازگشت و به او گفت: إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مٰا سَقَيْتَ لَنٰا ؛ «پدرم تو را مىخواند تا پاداشت دهد، مزد آنكه گوسفندان مرا آب دادى.» (قصص: 25) و اينگونه خدا پاسخ موسى را داد. هنگامى كه خواستند راه بيفتند، موسى به دختر گفت: «تو از پشت سر بيا، براى آنكه ما دودمان يعقوب، به پشت زنان نگاه نمىكنيم».
هنگامى كه موسى(ع) به سوى شعيب آمد، شعيب سبب خروج او را از مصر و ورودش به مدين را پرسيد و موسى(ع) داستان خود را به طور كامل تعريف كرد. شعيب گفت: لاٰ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ