139به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا! اين نزاع بين اين دو مرد از اعمال شيطان بود. همانا شيطان دشمنى آشكار است. خدايا! من به خود ستم كردم، زيرا وارد اين شهر شدم و نبايد مىشدم، پس مرا از دشمنانت پنهان كن تا به من دست نيابند. خدايا! به پاس اين نعمت و نيرو كه با يك سيلى يكى از دشمنانت را از پا درآوردم، از تو تشكر مىكنم و به شكرانه آن، تا زندهام پشتيبان مجرمان نخواهم بود».
موسى(ع) با نگرانى شب را به صبح رسانيد كه فرداى آن روز باز بر سر گذر ديد كه همان مرد ديروزى، با يك نفر ديگر از قبطيان نزاع مىكند و باز از موسى(ع) كمك مىخواهد. موسى(ع) گفت: «تو بهراستى كه مردى گمراهى. ديروز با يك نفر ديگر دعوا مىكردى و امروز با اين مرد، سوگند كه تو را ادب خواهم كرد».
مرد به تصور آنكه موسى مىخواهد او را بكشد، گفت: «مىخواهى مرا بكشى، همچنان كه ديروز آن مرد فرعونى را كشتى. من فكر مىكنم تو مىخواهى در زمين به ستمگرى حكومت كنى و تو هيچگاه مصلح نخواهى بود».
مرد قبطى سخنان آن مرد بنىاسرائيلى را شنيد و دانست آنكه ديروز يكى از طرفداران فرعون را كشته، همين مرد است و او را شناخت و با سرعت به دربار فرعون رفت و موضوع را به اطلاع فرعون رساند. فرعون دستور داد تا موسى(ع) را نزد او بياورند، تا توضيح دهد، اما پيش از رسيدن مأموران فرعون، مردى به نام حزقيل