109«اينها را از كجا آموختهاى، اى ابراهيم؟!» ابراهيم گفت: «اينها را خدايم به من آموخته است».
ساره مىخواست چشم و دلش از آن منبع فيض، نورانى شود، پس گفت: «آيا او حق است؟» ابراهيم(ع) گفت: «بله، او حق است». ابراهيم مىخواست كه او به خدا و رسالتش ايمان بياورد. پس به او گفت: «خداى من! استغفار مىطلبم و به سوى تو توجه مىكنم. بهدرستى كه خداى من نزديك و اجابتكننده است». ساره گفت: «آيا او دعاى تو را مىشنود؟» ابراهيم(ع) گفت: «خداى من آنچه در آسمانها و زمين است را مىداند و او شنوايى داناست. او مىداند آنچه را پنهان و آنچه را آشكار مىكنيم و مىداند آنچه را بهدست مىآوريم. و كليدهاى غيب نزد اوست و تنها او مىداند آنچه در خشكى و دريا مىگذرد. و فقط او مىداند آنچه بر زمين فرو مىرود و آنچه از زمين برمىآيد و مىداند خيانت چشمها را و آنچه در سينهها پنهان است. به او ايمان بياور!» ساره گفت: «نمىدانم چگونه اين كار را انجام دهم». ابراهيم(ع) گفت: «به يگانگى خداوند شهادت بده اى ساره!» ساره گفت: «آيا مىخواهى شهادت دهم كه خدا يكتاست و شريكى ندارد؟» ابراهيم گفت: «و اينكه ابراهيم بنده و فرستاده اوست. مىخواهم كه خدا قلبت را پاك گرداند و تو را هدايت كند و سينهات را براى تسليم در برابر حق گشاده گرداند».
ساره گفت: «آيا پيش از شهادتين خدا را مىبينم؟ چگونه شهادت