100زنان مصر، چون شاهد زيبايى يوسف شدند و عشق با عزت و جلال زليخا را نسبت به يوسف ديدند و تهديدهاى او را شنيدند، خود را به يوسف رسانده و از او خواستند كه به خواسته زليخا تن در دهد. اما يوسف كه از سرچشمه حكمت الهى سيراب مىشد و تنها پناهگاهش خدا بود و همواره از او راه درست را مىطلبيد، از اين كار سر باز زد و براى دفع كيد و مكر اين زنان، با خواست خود زندان را انتخاب نمود، تا شايد از خواسته زليخا رهايى يابد. يوسف گفت:
رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ (يوسف: 33)
پروردگارا! زندان براى من از آنچه مرا به سوى آن مىخوانند، محبوبتر است و اگر حيله آنها را از من بازنگردانى، به سوى آنها تمايل پيدا مىكنم و از جاهلان مىگردم.
يوسف(ع) به زندان رفت و پس از مدتى به خواست خدا و پس از گواهى زليخا به پاكدامنى يوسف(ع) و گناه خود، با عزت و احترام از زندان آزاد شد. زليخا، اعتراف كرد كه من خود را بر او عرضه كردم، اما او به آن تن نداد و من او را به زندان فرستادم، در حالى كه بىگناه بود. با شهادت زليخا، بىگناهى يوسف(ع) ثابت شد. عزيز مصر، يوسف(ع) را به عنوان مشاور مخصوص خود انتخاب كرد تا هميشه در كنار او باشد و او را يارى دهد.
در تواريخ آمده است كه پس از مرگ عزيز مصر، روزى يوسف كه