194قلع و قمع مسلمانان را داشتند و چون به پيروزى آنان منجر نشد، كينۀ مسلمانان را دوچندان به دل گرفته، خواستار انتقام شدند. تأثّر آنها را از واقعۀ بدر مىتوان در جملۀ «بعد از هلاك ايشان چه لذّت و عيش؟» يافت و به رسم قبايل، آن را سرشكستگى خود دانستهاند كه گفتهاند: «در ميان عرب، ما را چه رونق و ناموس بازماند؟»
اينجاست كه مسألۀ انتقام را با ابوسفيان مطرح كردند. اكنون بنگريم كه ابوسفيان به تقاضاى آنها چه پاسخى مىدهد و چه راه حلّى پيشنهاد مىشود؟ در ادامۀ مأخذ يادشده مىخوانيم:
ابوسفيان گفت: «اكنون بگوييد تا چه مىبايد كردن تا بكنيم؟» گفتند:
«صواب آن است كه اين بازرگانان كه با تو بودند، ما را به مال يارى دهند؛ تا ما هر لشكرى كه در مكّه است، ترتيب كنيم و عُدّۀ ايشان سازيم و از ديگر قبايل عرب كه در حوالى مكّه مقام دارند، مدد خواهيم و لشكرِ زيادت طلبيم؛ تا ما را از اين، استظهار و شوكت حاصل شود؛ باشد كه به جمهور روى در مدينه نهيم تا انتقام اين كار باز خواهيم.»
تقاضاى اوّل در جهت تأمين منابع مالى براى يك حمله است و تقاضاى دوم آنكه با همكارى قبايل عرب، تودۀ فراوانى گرد آيند و به طرف مدينه روند؛ تا انتقام گيرند.
در اين سند سخنى از آيين بتپرستى و اينكه چگونه مىتوان چنين نظامى را در برابر افكار و تعاليم محمّد صلى الله عليه و آله حفظ كرد، به ميان نيامده است. راه حلّ فكرى در سنّت قبيله وجود نداشته است و آنها تنها به اين مىانديشيدند كه بايد انتقام بگيرند؛ آن هم بابت شكست در واقعهاى كه خود موجد آن بودند و نه هرگز مسلمانان.
ابوسفيان به خوبى از اشتباه قريش آگاه بود و مىدانست كه آنها براى حمايت از كاروان مكّه به سوى بدر آمدند؛ ولى كاروان از دسترسى مسلمانان به آن امان يافت و اين قريش بود كه از هدف اصلى خود عدول كرد و قصد جنگ با محمّد صلى الله عليه و آله و ياران او را در سر پروراند. بنابر اين كشتههاى قريش را نمىتوان به پاى كاروان ابوسفيان نهاد.
با اين همه مىبايست ابوسفيان با بازماندگان واقعۀ بدر همدردى كند و تمام