322كه توسط «عتبان بن مالك» و «عبّاس بن عباده» بدو گفتند:
«يا رسول اللّٰه، أقم عندنا في العدد و العدّة و المنَعَة». ولى پيامبر پذيرا نگشت و به آنان گفت:
«خلّوا سبيلها فإنّها مأمورة يعني لناقته».
آنگاه چون گذرش به طائفۀ «بنوبياضه» افتاد، «زياد بن لبيد» و «فروة بن عمر» با عدم اجابت و دعوتشان روبرو شدند. سپس پيامبر در منازل «بنوساعده»، خواستۀ «سعد بن عباده» و «منذر بن عمرو» را قبول نفرموده، به خانههاى «بنوحارث بن خرزج» ره سپرد.
در آنجا «سعد بن ربيع» و «خارجة بن زيد» به نمايندگى از زنان و مردان طايفۀ خود از پيامبر خواستند تا در ميانشان بماند؛ ولى او همچنان عنان را مركبش سپرده بود كه: «فانها مأموره».
از آنجا تا خانههاى قبيلۀ «بنوعدى بن نجار» راه زيادى نبود. «سَليط بن قيس» و «اسيرة بن ابىخارجه» راه را بر پيامبر بستند و لگام ناقه را به دست گرفتند و گفتند:
«تو اى پيامبر! «هلّم أن أخوالك، إلى العدد و العدّة و المنَعَة». ولى محمّد رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله با جملۀ «خلوا سبيلها فانها مأموره» خواستشان را اجابت نفرمود. تا اينكه در فاصلهاى نه چندان دور، مركب پيامبر به سوى شرق مدينه قدم برداشت و در ميان تحيّر و انتظار مشتاقان كه حلقهوار پيامبرشان را دنبال مىكردند، در زمين مجاور خانههاى «بنومالك بن نجّار» زانو فرود آورد و در ميان تكبيرها، پيامبر قدم بر ارض مدينه نهاد و فرمود:
«رَبِّ أَنْزِلْني مُنْزَلاً مُبٰارَكًا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلينَ» 1اين زمين، مربدى بود از آنِ سهل و سهيل و خانهاى كه در نزديكى آن بنا شده بود، از آنِ «ابوايّوب خالدبن زيد بن كليب نجارى» بود. 2