122پس از دفن كردن آن به وسيلۀ جرهمىها، به مردم نشان داد، وى مىگويد: عبداللّٰه بن ابوسلمه، از عبداللّٰه بن يزيد، از ابنلهيعه، از محمد بن عبدالرحمن ابوالأسود نقل كرده كه يعقوب بن عبداللّٰه بن وهب به نقل از پدرش باز گفته كه امسلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله - كه مادربزرگ راوى بوده - گفته است: قصىّ بن كلاب كه به مكه آمد [ درختان] بيشهزارى را كه وجود داشت قطع كرد و براى خود خانهاى ساخت و با حبّى دختر حليل خزاعى، ازدواج كرد كه برايش عبدالدار و عبدمناف وعبدالعُزّى بن قصىّ را آورد. سپس گفت:
قصىّ به همسرش گفت: به مادرت بگو كه حجرالاسود را به فرزندانش نشان دهد، چرا كه آنها [ در آينده] واليان كعبه خواهند شد. او نيز به مادرش گفت: مادر! حجرالاسود را به من نشان بده كه آنها [ پسران من] فرزندان تو هستند. او آن قدر اصرار كرد تا سرانجام [ مادرش] گفت: بسيار خوب، اين كار را مىكنم [ حجرالأسود را نشان مىدهم.] ، آنها وقتى از مكه خارج شدند و به يمن رفتند، حجرالأسود را به سرقت بردند و تا يك منزل همراه خود بردند، ولى [ از آن پس] شترى كه حجرالأسود را حمل مىكرد زانو زد و حركتى نكرد. او را زدند، برخاست، ولى دوباره زانو زد و نشست. [ دوباره] او را زدند و براى بار سوم به حركت در آمدند [ و باز هم زانو زد] . با خود گفتند: فقط به خاطر حجرالأسود است كه شتر از رفتن باز مىماند. بنا بر اين حجرالأسود را در همان جا پايين مكه زير خاك پنهان كردند. من جايى را كه شتر زانو زد، مىشناسم. آنها پس از شنيدن اين خبر، با [ ابزار] آهنين بيرون شدند و مادرشان را نيز با خود همراه كردند. او محلى را كه شتر براى نخستين بار زانو زد به ايشان نشان داد، ولى [ پس از كند و كاو] چيزى نيافتند.
پس از آن جاى بعدى را نشان داد، آن جا نيز چيزى نبود و سپس به جاى سوم رسيد و گفت: اين جا را حفر كنيد، بازهم ناكام ماندند. و سرانجام يك بار ديگر زمين را حفر كردند و حجرالأسود را يافتند. قصىّ آن را آورد و در جاى خود به زمين گذاشت.
حجرالأسود روى زمين بود و [ مردم] در همان حالت بر آن دست مىماليدند و تبرك مىجستند تا اين كه قريش، كعبه را بنا كردند.
در ادامه، فاكهى با سند خود از امسلمه روايت كرده كه گفت: نخستين محل