269مدعى خلافت گرديده،خويش را شايستهتر از فاطميان براى خلافت دانست.وى در حرم،خود را خليفه ناميد و از مردم حجاز بيعت خواست و آنان هم با او بيعت كرده،لقب «راشد»را به او دادند.
اين اقدام او سبب برخورد فاطميان با وى شد و آنان توانستند برخى از اطرافيان ابوالفتوح را از وى دور سازند.چيزى نگذشت كه وى ساقط گرديد و يكى از عموزادگانش قدرت را به دست گرفت.زمانى كه ابوالفتوح،اين سرانجام نافرجام را ديد،دوباره در پى كسب رضايت فاطميان برآمد و با اهالى برخورد مثبت كرد تا اين كه به حكومت برگشت و ديگر دعوت به خلافت خويش نكرد؛چيزى كه اعقاب بعدى وى از اشراف هم هيچگاه در پىاش بر نيامدند به جز شريف حسين،آن هم پس از گذشت نُه قرن و نيم از آن ماجرا كه شرحش خواهد آمد.
امارت مكه براى صد سال در اختيار نسل ابوالفتوح باقى ماند.پس از آن به سليمانىها،عموزادگان او منتقل گرديد.آنان فرزند سليمان جون(طبقۀ دوم)بودند.
فاطميان دريافتند كه سليمانىها بناى دعوت به آنان را ندارند.به همين دليل شيعيان خود در يمن را به حملۀ به مكه تحريك كردند.آنان نيز به مكه يورش برده سليمانىها را از امارت دور كردند و حكومت را در اختيار طبقۀ سوم اشراف از عموزادگان همان سليمانىها قرار دادند.اينان فرزندان ابوهاشم محمد بن جعفر بن محمد بن حسين بودند. 1
حكومت اين طبقه از اشراف تا سال 597 يعنى نزديك به يك قرن و نيم به درازا كشيد.پس از آن به عموزادگان آنان،يعنى طبقۀ چهارم از اشراف رسيد.
استقلال اشراف مكه هميشه درآميخته با نفوذ دولتهاى قوى ديگر بود و نتيجه آن كه براى فاطميان،عباسيان و يا زنگيان و گاه دو دولت دعا مىشد.اين نفوذ از بناها و كارهاى عمومى كه هر كدام از اين دولتها در وقت نفوذ در آن شهر انجام مىدادند به دست مىآيد.آنان بر اين باور بودند كه در جريان تسلط بر اين شهر بايد مانند ديگر