198تا آنجا كه به علوىها مربوط مىشود،انصاف چنان است كه نبايد تلاشهاى قابل ملاحظۀ علويان را در استوار كردن موقعيتشان فراموش كنيم.اين نه فقط در مكه بلكه در بسيارى از شهرهاى اسلام چنين بود.اما اين تلاشها سودى در بر نداشت،و يا به سخن ديگر،آنان را به هدف نرساند.
در بارۀ فعاليتهايى كه در مكه صورت گرفت،مىتوان به آنچه ما در فصل گذشته گفتيم مراجعه كرد.نفس زكيّه در سال 132 از مكه گريخت تا آن كه به سال 145 فعاليت خود را در مدينه آغاز كرده،قيامى به نام علويان برپا نمود.توفيق براى مدتى رفيق او بود، تا آن كه چندى بعد سپاه عباسى بر او يورش برده با از ميان بردن موانع،وى را در همان سال كشتند و علويان و شيعيان هم از گردش پراكنده گشتند.
بعد از اين ماجرا بود كه عباسيان هشيار شده،امارت مكه را جز به دست افرادى از خاندان عباسى نسپردند تا بتوانند از غائلۀ علويان جلوگيرى كنند.آنان همچنين اصرار داشتند تا طائف و جده را هم در بسيارى از اوقات ضميمۀ مكه كنند تا دايرۀ نفوذ كسى را كه بر مىگزيدند براى تمامى بلادى كه از نظر آنان وضعيت مشكوك داشت،گسترش دهند.
اما بايد گفت اين مسأله تأثير چندانى در كار علويان نداشت.ديديم كه در سال 169 دومين قيام صورت گرفت و پس از آن در سال 199 سومين.جز اين كه آن تلاشها، همگى بىثمر بود و همراهان آنها جانشان را در اين زندگى بر سر اهدافشان گذاشتند.
چهارمين بار،علوى ديگرى به نام ابراهيم بن موسى كاظم به سال 202 در يمن قيام كرده با سپاهش به مكه آمد و آنجا را در روزگار مأمون در اختيار گرفت؛اين در حالى بود كه مأمون بيش از بيشتر خلفاى عباسى به علويان توجه داشت. 1اما او هم به مانند ديگر اسلاف خود شكست خورد.
و اينچنين مكه در بيشتر اين دوران كه تاريخ آن را مىنگاريم،تاراج شده،محل تاخت و تاز قيامهايى بود كه رقابت ميان عباسيان و دشمنانشان از علويان عامل پديد