82حقير خيلى به آنها احترام مىكردم، به حقير رسيدند و در حالى كه ساعت بسيارى خريده بودم، ديدند تعريف كردند و قيمت پرسيدند گفتم، آن وقت بناى التماس را گذارده، كه ديروز آنچه خريدهايم مغبون شدهايم و خواهش داريم فردا ما را با خود ببريد مغازه، و براى ما ساعت بخريد، حقير هم پذيرفتم و فردا صبح آنها را برداشته رفتم به مغازه ديروز، خيلى جوانكى معقول و مؤدب و درست بود، ساعت بسيارى آورد، باز خودم سه دستگاه ساعت، يكى طلا و دو نقره خريدم، آنها هم دو سه نفر بودند، پانزده دستگاه خريدند، سه طلا و دوازده نقره، وقتى كه ساعتها را بست و ساعتهاى خود را جمع آورى كرد، گفت يك دستگاه ساعت نقره من نيست و جاى خالى آن را نمود، حقير اول خيلى تعجب و انكار كردم، با كمال معقوليت گفت پيشكش شما باشد، اما بدانيد دروغ نمىگويم، با آن معقوليت كه گفت، حجه فروش 1 همراه ما بود، حقير با خود خيال كردم مىشود، اين حجه فروش دزديده باشد؟
به او گفتم: ما را گردش كن. خيلى انكار كرد كه نمىكنم، حقير بر اصرار افزودم و دست كردم از جيب خود دستمال خود را در آوردم، فورى به دست حقير چسبيد و به تركى گفت: من از شما خاطر جمع هستم و من را خجالت ندهيد.
حقير گفتم كه اين حجه فروش را گردش كن، گفت خير او هم نبرده است!! گفتم:
پس كه برده است؟ اشاره كرد به شخص محترمى كه همراه ما بود، گفتم با كمال تعجب كه قطع دارى؟ گفت بلى.
گفتم: گردش كن، گفت به احترام شخص شما گردش نمىكنم، و از ساعت گذشتم، اگر مىخواهيد بدانيد كه من راست مىگويم، آدم خود را بگوييد گردش كند! حقير آدم خود را با كمال خجلت و عجب گفتم، آقا را گردش كن، جيبها را گردش كردند و ساعت پيدا شد!! نگذاشتم ساعت را از جيب مبارك آقا درآورند، پولش را گرفته دادم، و گويا«اسلامبول»را بر مغز حقير كوبيدند.
وقت خداحافظى، صاحب مغازه خيلى از حقير معذرت خواست، آمدم منزل، در