77برخاسته منزل را ديدم، خوب منزلى بود، به خصوص بعد از آن منزل كه ديده بودم، فورى برگشته و گفتم اسبابها را بسته، ارّابه آورده، اسباب را حمل به منزل ديگر كردند، دو ليره و نيم هم كرايه اين جا را دادم و رفتم منزل.
«حاجى ملاحسين»مىگفت كه كرايه را بدهيد من بدهم، از اين مطلب قدرى به خيال افتادم، با وجود اين كه به او گفته بودم كه از روى صداقت با من رفتار كن، هر چه از دور من مىبرى حرفى ندارم، و خودم هم به تو چيزى خواهم داد، حقير هم در حضور او كرايه را دادم، بعد از نيمساعت ديدم به تركى يكديگر را فحش مىدهند، معلوم شد «حاجىملاحسين»دو ليره از چهار ليره مىخواهد بگيرد و صاحبخانه ميخواهد دو مجيدى بدهد، بالاخره آمدند نزد حقير، قدرى«حاجى ملاحسين»را ملامت كردم، گفتم پول حاجىها را با هم بخوريد، لااقل دعوا نكنيد و سهمجيدى از صاحبخانه گرفته به حاجى دادم و از حاجى سلب اعتقاد كردم، بيچاره حاجى بىنوا و حاجى ايرانى.
رفتن به تئاتر
شب را به همراهى و راهنمائى«حاجى ابوالقاسم آقا»رفتم«بيك اوغلى»، به تماشاى تياتر، 1 تماشايى نداشت، به دو تياتر رفتم، اولى كه هيچ نبود و خيلى سرد بود، دومى چون عيد كارناولشان 2 بود، و زنهاى فرنگى، لباس مسخره در بر كرده بودند، خالى از تماشا نبود، اما چندان مطلوب نبود ...
در هر دو تياتر مهمان«حاجى ابوالقاسم»بودم، و يك [ مكان] مخصوص كه يك اطاق كوچكى است، كرايه كرده بوده، شش هفت تومان در جا مايه گذاشت و تماشاى خوبى نبود.
روز ديگر كه روز يكشنبه نهم بود، جناب«صفاءالملك»، دو مرتبه احوال پرسى فرستاد و طالب ملاقات شدند، حقير هم عصرى سه به غروب وعده دادم، سه به غروب تشريف آوردند، تا غروب نشسته صحبت كرديم، هر مجلس عقيدۀ حقير به اين جوان