229
بعقوبه
«بعقوبه»شهرى بزرگ است نه دهى، آبادى خيلى معتبرى است، باغات خوب دارد، هنوز نارنج سال قبل در درخت بود. هوا به قدرى شدت كرده و گرم است كه حد ندارد.
به خصوص كه بايد روز حركت كرد و شب به جهت ناامنى حركت نمىكنند، از سه به دسته مانده، تا سه الى چهار از دسته گذشته حركت مىكرديم، يكى دو ساعت خيلى گرم مىشد، از«بعقوبه»به شهر«وان»هم هفت ساعت راه است.
شهر وان
شهر«وان»هم آبادى معتبرى است، شب در شهر«وان»هوا قدرى بهتر و سردتر شد و خواب خوبى كرديم. يك روز در شهر«وان»لنگ كرديم، چون بار چادرهاى ما در «بعقوبه»عقب مانده بود، اين مكارىها 1 خيلى بد مكارىهايى هستند، اولاً مالهاى بدى دارند. دوم اين كه خيلى مفلوك و پريشان هستند و با اين كه شرط كردهاند پول را به قسط بگيرند، تا«بعقوبه»دو قسط را گرفتهاند و حالا هم روزى يك تومان بايد براى مخارج جو و كاه آنها بدهم، دو برادرند و متصل هم مىزنند. حقير هم هر روزه از دست اينها اوقات تلخ هستم.
از شهر«وان»به«غزل رباط»هم شش هفت ساعت راه است.«غزل رباط»هم جايى آباد است، هندوانههاى خوب داشت، دو من يك قران مىدهند، رباط بزرگى كه اطاقهاى فوقانى و سر در خوبى بلند داشت، منزل كرديم، شب را غذا خورده خوابيديم.
هوا هم بهتر از پيشتر بود.
والده فراش باشى
[ از] اتفاقات كه نبايد بر انسان خوش بگذرد، و به عقيده حقير هوا خوب شده و اول خوشى است، سحر كه براى بار كردن بيدار شديم، به محض بيدار شدن، والدۀ فراشباشىِ