230عيال جناب خادم باشى كه از همراهان است، برخاسته و رفت، حقير خيال كردم براى قضاى حاجت مىرود، با اينكه پشت بام خيلى وسيع بود، اقلاً بيست ذرع عرض داشت، رفته و از كنار ديوار به آن ارتفاع، به پشت ديوار«رباط»افتاده است، بعد از مدتى«ميرزا اسداللّٰه خان»خبر داد، وقتى كه رفتم، ديدم لباسها غرق خون و شعور هم ندارد و ناله مىكند، قدرى كه گذشت شعورش خوب شد، گوشه چشم او به سنگى خورده و دريده است. ديگر هم لب او زير دندان آمده و زخم شده است، در سر غير از اين دو عيبى ديگر ندارد، اما پاى او ورم كرده معلوم نيست چه شده. معلوم مىشد، خواب بوده و تا بيدارش كردهاند، خيال كرده هنگام حركت است، رفته است و از دم بام [ با] پاهاى چپ به زمين رسيده است، كف پا صدمه خورده و ران خيلى درد مىكند. به هر قسم بود، به صد هزار زحمت او را در كجاوه خوابانيده آرام آرام آورديم به«خانقين».
ورود به خانقين
يك ساعت به ظهر مانده وارد«خانقين»شديم.«خانقين»شهرچهاى است. همه چيز در او هست. بازار معتبرى دارد، فورى جراحى خواستم و شكستهبندى. جراحى چندانى لازم نداشت، ضعيفۀ شكستهبند، مادر«عبدالستار افندى»رئيس قرنطينه 1، زن محترمى بود. به آمدن كاروان سرا راضى نمىشد. هر طور بود او را راضى كرده آورديم، اسباب شكسته بندى حاضر كرده، پاى او را بست، ولى از قرار معلوم، خيلى بحمداللّٰه صدمه نخورده است.
گفتم: او را بگذارم؟
گفت: لازم نيست، ببريد، عيب ندارد. تا روز ديگر صبح ماند. آثار ورم و درد هم كمتر شده بود،«ميرزا احمد خان»كارگذار آنجا ديدن آمد، آدم بدى نبود. از طرف گمرك هم آمدند، دو تومان انعام دادم، متعرض نشده رفتند، صبح روز ديگر هم حركت كرده آمديم به«قصر»، طرف عصر دو سه نفر مامور گمرك آمدند جهت تفحص اسباب حقير.