193هم از تجار و محترمين وعده خواسته بود، از آن جمله پيرمردى وارد شد، ستره در بر، فينهاى در سر، نيم چكمهاى در پا، وقتى هم كه وارد شد، همه از او احترام كردند، جويا شدم، گفتند:«حاجى قربان على خراسانى»است، از خود او جويا شدم، ديدم هراتى خيلى بدى حرف مىزند، سى سال است در«شام»است، لهجه او تغييرى نكرده است، در بين حرفهاى خود مىگفت: بىادبى مىشود، دور از جان شما، بلد نيست چاروائى داشتم، يعنى الاغى! از اقوام آقاى«عليرضا قوزه كش»بود، آن لباس و آن لهجه خيلى مضحك بود، عربى مىخواست بگويد، مىگفت سته زينب و مقصودش سيّده زينب بود.
تفنگ ته پر
از وقايع عجيبه ما در شام اين بود كه تفنگى ته پر، در رابغ خريده بودم، اين قسم تفنگ در«دولت عثمانى»ممنوع است، و دست هر كس باشد مىگيرند، از«مدينه»كه دو سه منزل رد شديم،«عبدالرحمان پاشا»را ديدم در ميان حاج گردش مىكنند، و تفنگها را مىگيرند، حقير هم هنوز با او آشنائى نداشتم،«حاجى قاسم»حملهدار، و دو سه نفر ديگر هم ما را ترسانيدند، و گفتند: سال قبل«عبدالرحمان»از ميان مفرش كسان«حضرت اتابك»، دو قبضه تفنگ برداشت، و هر چه«اتابك»خواست نداد، حقير هم احتياط كرده، «على محمد صالح كاظمينى»كه حملهدار معتبرى بود، شب آمده چادر، حقير به او گفتم مىتوانى اين تفنگ را در«شام»به حقير بدهى، متقبل شد و تفنگ را به او دادم، و دو سه روز بعد شنيدم«پاشا»دو تفنگ از«على»گرفته است، از«على»جويا شدم، گفت تفنگ شما موجود است، بعد از ورود به«شام»، هر چه تفنگ را خواستم نداد، امروز و فردا كرد، بالاخره معلوم شد تفنگ ما را«پاشا»برده است، و على مىخواست عوضى بخرد و بدهد، حقير هم امروز مىخواستم بازديد پاشا بروم، رفتم آنجا قدرى صحبت كرديم، منزل خيلى قشنگ خوبى دارد، تا دم در استقبال كرد، قدرى شعر عربى خوانديم، ترجمه گلستان سعدى داشت كه شخص«نصرانى»ترجمه كرده است، خود او خيلى تعريف مىكرد، حقير چيزى نفهميدم، معلوم است ملاحت دارد، در وقت برخاستن، حكايت تفنگ را گفتم، گفت«على رأسى»فردا كس را بفرستيد بدهم.