175طولانى راهآهن بر بالاى پلى حركت مىكند، صرف بيست هزار و بيست و پنج هزار ليره مىگفتند كه خرج اين پل شده است،«العهدة عليهم لاعلىّ».
صبحى كه نماز خواندم مراجعت به اطاق كردم، بر حضرات زنها هم از تنگى جا خوش نگذشته بود، امروز بنا را بر حرف زدن گذاشتيم، بعد از ساعتى، اين شش هفت نفر كه در دوره بودند همه را به قسمى مريد خود كردم، كه رخت خوابهاى خود را كه گذارده بودند، و بالاى آن جاى نرمى بود به اصرار زياد به حقير تقديم كرده، و مخاطب به خطاب سيدى سيدى شدم.
«ابوكامل»هم آمد دست حقير را بوسيد، و معذرت بدسلوكى خود را خواست، پيرمردى«ابوكمال»نام، خيلى خوب آدمى بود، در يكى از استپها، آشنايان او، تعارفاتى برايش از شيرينى و نانهاى روغنى و ماست و پنير و قطابهاى خوب و سرشير آوردند، همه را آورد جلو حقير گذاشت و اصرار كرد، هر چه گفتم چه كنم و نمىخواهم، مىگفت به زنها بدهيد، آخر قدرى پشت پرده به زنها دادم و قدرى هم خود صرف كردم، جوانكى هم«حسن»نام كه لباس سربازى داشت و از همراهان محمل بود، قدرى با حقير صحبت كرد، با فضل بود، معلوم مىشد كه از خانواده است كه سرباز شده است، از مسائل قدرى از حقير پرسيدند، قدرى از تاريخ«يزيد»و«معاويه»و«حضرت حسن مجتبى»عليه السلام و«خامس آل عبا»پرسيدند، حقير هم صحبت كردم،«يزيد»را همه لعن مىكردند، امروز به عكس ديروز خيلى خوش گذشت، و ما مردى خيلى محترم شديم!
آدمى پنهان بود زير زبان،«وَ إنّ مِنَ البَيانِ لَسِحراً»
روستاهاى نزديك شام
نزديك به شام دهات خيلى معتبر بزرگ پر اشجار، رودهاى بزرگ ديده شد، ساعت هفت از دسته گذشته رسيديم به استثناى آخرى كه دم«دروازه شام»است، به قدر ربع ساعت راه آهن در كمال عجله از ميان باغستان عبور مىكرد، دم راه آهن جمعيت زيادى از اهل«شام»به استقبال حاج خود آمده بودند، حضرات رفقا با ما وداع كرده رفتند، ما قدرى صبر كرديم خلوت شد، بيرون آمديم، حقيقتاً تماشاى عجيبى بود، مستقبلين با