117منزل، ساعت پنج بود قليانى كشيده خوابيدم، مهمانى جناب قنسول بد نبود، قريب دويست سيصد نفرى شام خوردند.
رمى جمرات
صبح برخاسته رفتم رمى«جمرات»كرده به«مسجد خيف»رفته، قدرى عبادت كرده، مراجعت به منزل كرده نهارى خورده، مهياى حركت شدم، چراغان و آتش بازى «منا»را نمىتوان به تفصيل نوشت، خيلى حكايت دارد ان شاء اللّٰه خداوند نصيب كند همه را كه ببينند، ظهر كه توپ انداخته شد، فورى چادرها انداخته شد و شترها حاضر شده كجاوهها بسته شد، و مردم به يك مرتبه روانه شهر شدند، حقير كه از وضع اطلاعى نداشتم، آمدم كه مالى كرايه گرفته سوار شده بروم شهر، پناه بر خداوند از كثرت ازدحام و جمعيت در كوچهها، قدرى كه آمدم، ديدم حركت محال است و الان زير دست و پا تلف مىشوم، خود را انداختم به دكانى و نشستم به تماشا، سه ساعت متصل به قسمى در اين كوچه ازدحام بود كه نمىتوان تقرير كرد، متصل كجاوه بود كه مىافتاد، و آدم بود كه زير دست و پا مىرفت.
پاتيل روغن
از همه بدتر اين بود كه جلو دكانى كه حقير نشسته بودم، پاتيلى بود پراز روغن زيت هردم ازدحام كردند، يك بيچاره زنى از«سفاريه»افتاد ميان پاتيل 1، به علاوه صدمه، چند چوبى هم از صاحب دكان خورد، سه ساعت در ميان دكان نشستم، در اين بين هم كجاوههاى خود را ديدم كه آمدند و رفتند، خيلى مضطرب بودم، بحمداللّٰه به سلامت رد شده بودند، كجاوه زنها رفته بود كه بيفتد. اما حكامها زرنگى كرده بودند و نگذاشته بودند كه كجاوه بيفتد و رد شده بودند.
در ميان دكان، شخصى ديدم عربى صحبت مىكرد، اهل«يمن»بود مىگفت سيّاحم، سياحت«جزيرة العرب»را كردهام، هر جارا پرسيدم، گفت غير از«عربستان»