109
خوف دزد
شب ساعت سه و نيم، جمعيت زياد، جا نسبتاً كمتر و تنگ، خوف دزد، حاج ميان هم منزل كردند، به هر زحمت بود، به جز دور چادر را گفتم باز كرده، بر دور كجاوه و بارها كشيده، حصارى ساختيم و در ميان نشستيم و شام خوردم و چائى خوردم، در اين بين ديدم«نواب اميرزاده خانم»، دم كجاوه خود بدون حفاظى 1 نشستهاند، فورى چادر ديگر را گفتم آدمها براى ايشان هم حصارى ساختند، آنها هم آسوده شدند، شب را تا به صبح كمتر خوابيد، سه ساعت بيشتر خوابم نبرد، ساعت هشت برخاسته، مشغول چائى و قليان و كارهاى ديگر شدم، دم صبح قدرى سرد شد، اما نه به قدرى كه موذى باشد، دزدى هم در حاج مىشد، گاهى صداى داد و فرياد بلند مىشد، ولى به سر وقت ما كسى نيامد، اگر آمد هم چون بيدار و نشسته بودم، متعرض نشدند.
راه گم كردهها
خيلى از مردم منازل خود را گم كرده و تفحص مىكردند، مفصلاً فرياد بود كه رفقا و محملدارهاى خود را فرياد مىكردند، امشب هم از شبهاى تماشايى دنياست.
حركت از«عرفات»تا ورود به«مشعرالحرام»، خيلى باشكوه و باتماشا است، اولا از حين حركت تا ورود، علىالاتصال صداى توپ است كه انداخته مىشود، از سه موكب، يكى«موكب شريف»كه چهار عراده 2 توپ همراه او به قاطر بسته و مىزنند، دوم«حمل شام»سيم«حمل مصر»، صداى توپ ابداً قطع نمىشود، اول«موكب شريف»حركت مىكند، خود او محرم، با پنج نفر ديگر لباس احرام در بر، سر برهنه در درشكه انگليسى مقبول روى باز، كه ركاب دور آن از عقب بود، يك نفر درشكه چى عرب هم جلو نشسته، يك جفت قاطر بزرگ كبودِ خيلى خوشرنگ هم بسته بودند جلو درشكه، هفت يا هشت اسب عربى يراق 3 طلا، رو زينى مخمل زرى مقبول دوزى، طپانچههاى سر غاشيه