77
[به سوىعرفات ومشعر]
روان گشتم از آنجا بر عرفات
كه فردا بگذرد با طاعت اوقات
شبانگه در منىٰ خرگه تكيدم
در آنجا تا سحرگه آرميدم
سحر چون مهر عالمتاب سر زد
زمين را از شعار خود به زر زد
از آنجا كوچ و بر محمل نشستم
كمر را بهر طاعت تنگ بستم
رسيدم چاشتگاهى بر عرفات
به خود باليدم و كردم مباهات
به من چون شد ميسّر اين سعادت
به قدر حال خود كردم عبادت
از اين يك مشت خاك بىبضاعت
نيايد لايق درگاه طاعت
ولى ابرام بر درگاه يزدان
تزلزل افكند در كوه عصيان
چو كردى ميل زردى مهر خاور
روان گشتم از آنجا سوى مشعر
(15)گذشته ساعتى از شب رسيدم
در آنجا خيمۀ طاعت تكيدم
پس آنگه چيدم اول سنگريزه
زنم بر فرق جمره از ستيزه
چو فارق گشتم از برچيدن سنگ
به سوى خيمۀ خود كردم آهنگ
در آن شب كرد خوابم سازگارى
كه جستم نشأۀ شبزندهدارى
شدم واصل به درگاه خداوند
به دامان جلالش چنگ را بند
نمودم از ره اميدوارى
كه بخشد جرم من شايد به زارى
زبان بر عذر جرم خود گشودم
بسان سائلان زارى نمودم
كه يا رب بندۀ زار و ذليلم
به سوى خانهات گشتى دليلم
سزاوار خداونديت اى شاه
نكردم بندگى فرياد و صد آه
تلف عمرم به غفلت شد چه گويم
به درگاهت نمانده آبرويم
منم آن ريزهخوار خان احسان
نكرده شكر نعمتهاى الوان
بدين درگه سيهرو آمدستم
ز بهر توبه اين سو آمدستم