83خواهران ديگرى كه در طول تاريخ اسلام عزيزان و برادران خود را در راه اعتلا و سربلندى اسلام از دست مىدهند داد كه چگونه با ستمگران مغرور و خودسرى كه با كشتن مردان بزرگوار اسلام خود را پيروز به حساب مىآورند روبهرو شوند و منطقشان را درهم بكوبند.
بارى همين چند جملۀ كوتاه بهاندازهاى كوبنده و دندانشكن بود كه مورّخان مىنويسند پسرزياد چنان خشمگين شد كه درصدد قتل زينب برآمد و عمروبن حريث يكى از سركردگان لشكرش كه در آنجاحاضر بود و در چهرۀ پسرزياد اين فكر را خواند براى آرام ساختن و جلوگيرى او از چنين كارى گفت: اى امير! او زنى بيش نيست و زنانرا به گفتارشان مؤاخذه نكنند.
بدين ترتيب بهانهاى براى صرفنظر كردن پسر زياد از اين فكر به او ياد داد، اماابن زياد بازهم براى خالى كردن عقدۀ حقارت خود و خاموش كردن زبان گوياى دختر اميرمؤمنان عليه السلام ساكت نشد و اينبار ، ديگر از خدا و دين سخن به ميان نياورد و حربۀ عوامفريبى و قلب حقايق را كنار گذارد و انگيزۀ واقعى خود را از اين جنايت هولناك به زبان آورد و گفت: دلم از كشته شدن برادر و نافرمانان خاندانت شفا يافت (خنك شد) زينب هم فرمود:
«لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلي، وَ قَطَعْتَ فَرْعي، وَ اجْتَثَثْتَ اصْلي، فَاِنْ يَشْفِكَ هٰذا فَقَدْ اشْتَفَيتَ»
[ تو كه سرور مرا كشتى و خاندان مرا برانداختى و ريشۀ مرا بركندى، اگر شفاى دل تو در اين است كه شفايافتى. ]