119مىرفتم. مجلس بسيار خوب و مفصلى بود. عصر روز هشتم كتاب «العباس» مقرَّم را مطالعه مىكردم، نوشته بود: «اگر كسى حاجت دارد، به امّالبنين، مادر حضرت ابوالفضل، متوسل شود، روز شنبه يا يكشنبه را هم براى ايشان نذر كند و روزه بگيرد، حاجتش برآورده مىشود.»
همينطور كه كتاب را مىخواندم، منقلب شدم و به حضرت امالبنين توسل جستم و همان نذر را كردم و برخاستم، نماز مغرب و عشا را خواندم. چون نمىتوانستم منبر بروم، نزد خود فكر كردم كه پس لااقل در مجلس شركت كنم، وقتى وارد شدم، مردم مرا كه ديدند، گريه كردند؛ زيرا به طور كلى نمىتوانستم حرف بزنم.
جا باز كردند و در جمع مستمعين نشستم. نمىدانم چه نيرويى مرا از جا بلند كرد و به سمت منبر برد، از منبر بالا رفتم و روى منبر نشستم و نگاهى به جمعيت كردم و گفتم: بسماللّٰه الرحمن الرحيم، و دو ساعت سخن گفتم و تا امروز هم منبر مىروم و صحبت مىكنم.»