146مجسمۀ دو آهو، از طلا، بهعلاوه پنج شمشير(قيمتى) بود، همينكه «خُزاعه» بر «جُرهم» چيره شدند و در حرم حاكم گرديدند، جرهم آن شمشيرها و آهوان را در چاه زمزم افكندند و محل چاه را پنهان كردند و چون قُصىّ بر خزاعه غلبه يافتند، جايگاه زمزم را نمىدانستند و محل آن پنهان بود تا اينكه عبدالمطّلب فرمانرواى مكه گرديد و براى او در كنار كعبه فرشى مىگستردند و جز او كسى داراى چنين منصبى نبود. در يكى از اوقات كه عبدالمطّلب در جوار كعبه آرميده بود، كسى را درخواب ديد كه به اوگفت:
«احفر برّة»؛ «بره را حفر كن». پرسيد: برّه چيست؟ روز دوم آمد و گفت: «طيبه را حفر كن» و روز سوّم آمد و گفت «مضنونه را حفر كن» 1 پرسيد مضنونه چيست؟ تا اين كه روز چهارم آمد و گفت: زمزم را حفر كن؛ آبى را كه نخشكد و مورد نكوهش قرار نگيرد و انبوه حاجيان را سيراب كند، آنجا كه زاغى با منقار و پاى قرمز بر لانۀ مورچگان منقار زند. و در آن حال بر محل زمزم سنگى بود كه مورچهگان از زير آن خارج مىشدند و زاغى آنها را مىخورد.