116نامطلوبى روى بدن دارد. موهاى سر مىريزد و برچانۀ او مو مىرويد! جسمش لاغر مىشود و همه انتظار مرگ او را مىكشند اما معجزهاى ديگر رخ مىدهد! خانم ليلى حلو مىگويد: «در خواب نورى ديدم كه چشمان مرا خيره كرد.
با مشاهدۀ آن نور يقين كردم كه رسول خدا است و به يارى من آمده است. داستان بيمارى و سردرد خود را با آن حضرت گفتم و عرضه داشتم كه مشتاق ديدار او بودم و او با توجّه تمام به سخنانم گوش مىداد تا حرف من تمام شد.
آنگاه دست مبارك خود را آورد و از چپ به راست بر سر من كشيد و مرا امر به صبر كرد و گفت: جز خير تو را نرسيده است، سپس بر من زد كه از خواب بيدار شدم و اثر دست مبارك پيامبر را بر سر خود كه مويى نداشت احساس مىكردم و گويى اين اندرز حضرتش را مىشنيدم كه با مهربانى و محبّت مىفرمود: پريشان و نگران نباش، صبر كن كه سوگند به خدا جز خير تو را نرسد.
خانم ليلى حلو سلامت خود را باز يافت و آثار سرطان به كلّى برطرف شد. او در پايان سرگذشت خود مىنويسد:
«در اينجا يك نيروى پنهانى است كه عقل و خرد انسانها به ژرفاى آن نمىرسد و آن قدرت خداوند است و اطمينان مىدهد كه با اين قدرت تو را همراهى مىكند به زندگى