91اشك در ديدهاش گشت و زير لب گفت:
- اگر مرغ قطارا شبى بگذراند، آسوده مىخوابد.
زينب دوباره خروش برآورد وسيلى بر چهرۀ خود زد و گريبان چاك كرد و بىهوش افتاد. حسين برخاست و آب بر صورت او ريخت و گفت:
- خواهر از خدا بپرهيز و شكيبايى پيش گير. مردم زمين مىميرند.
جز خدا همه هلاك مىشوند. پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند. همه به پيغمبر اقتدا كنيم!
خواهر! تو را سوگند مىدهم. گريبان بر من چاك مكن و رخساره مخراش و چون مردم فرياد واويلا بر مياور.
سپس او را نزد من آورد و خود نزد اصحاب رفت.
اگر زينب مىدانست بامداد آن شب چه در پيش دارد، گريهها را براى فردا ذخيره مىكرد.
* * *
شبى سخت طولانى بود! بيشتر آنان شب را بيدار بسر برده و به شبح مرگ كه در پيش رويشان نشسته و انتظار بامداد را مىكشيد چشم دوخته بودند. 1
زينب ديده به تاريكى كه بيابان را فرا گرفته بود، مىانداخت و چون اندكى تسكين نيافت، گرد خوابگاه فرزندان و برادران مىگرديد تا