90نالهاى از خيمۀ حسين برخاست و آرامش را بهم زد.
اين صدايى بود كه از اعماق دل پريشان زنى بر مىخاست كه مىگفت:
كاش مرگ رشتۀ زندگانى مرا مىگسست! اى حسين من، اى آقاى من، اى باقى ماندۀ خاندان، از زندگى سير و آمادۀ مرگ شدهاى؟ امروز جدم پيغمبر و مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن مرد! اى بازماندۀ گذشتگان و فرياد رس باقى ماندگان!
اين زن جز زينب نبود.
زينب عقيلۀ بنى هاشم.
اينك على بن الحسين را مىخوانيم تا ماجرا را براى ما بگويد:
شبى كه پدرم در روز آن كشته شد، من نشسته بودم. عمهام زينب پرستارى مرا به عهده داشت. پدرم از اصحاب كناره گرفت و به خيمۀ خود رفت و مولاى ابوذر، شمشير او را اصلاح مىكرد.
پدرم اشعارى خواند كه در طى آن دنيا را ملامت ميكرد. و از ناپايدارى و بد عهدى او شكوه داشت.
اين اشعار را دو يا سه بار خواند. من مقصود او را دانستم و گريهام گرفت ولى خود را نگاهداشتم. اما عمهام زينب كه اشعار را شنيد بىتاب شد و سر برهنه و دامن كشان نزد پدرم رفت و بانك وامصيبتا برداشت!
حسين نگاهى تند بدو كرد و گفت:
- خواهر، شيطان حلم تو را نبرد.
- پدر و مادرم فدايت! اباعبدالله....حسين عليه السلام را غصه گرفت و