88
شير زن كربلا
پيش از غروب آفتاب، عمر بن سعد به سربازان خود فرمان حمله داد. در اين وقت حسين عليه السلام در خيمه به شمشير خويش تكيه داده و به خوابى سبك فرو رفته بود و زينب مراقبت او را مىكرد، چون خروش لشكريان نزديك شد، برادر را از خواب برانگيخت و آمدن سپاه را به او اطلاع داد.
- حسين عليه السلام گفت:
- پيغمبر را به خواب ديدم كه به من فرمود: تو نزد ما مىآيى.
- زينب طپانچه بر چهره كوفت و بانگ واويلا برداشت.
حسين عليه السلام گفت:
- خواهر! آرام باش، و عباس را فرمود تا نزد سپاهيان رود و مقصود آنها را بپرسد. چون دانست كه قصد جنگ دارند دوباره او را روانه كرد تا شبى به او مهلت دهند كه به نماز و استغفار پردازد و بامداد يا تسليم شود يا جنگ كند.
عمر با اصحاب خويش مشورت كرد، يكى از ايشان وى را گفت:
- سبحانالله! اگر مردى از ديلم اين مهلت را مىخواست سزاوار بود بپذيريد. سپس تا بامداد، ايشان را مهلت دادند.
در آن شب حسين عليه السلام اصحاب خود را جمع كرد و نخست خدا را به نيكى بستود، سپس گفت:
من يارانى بهتر و وفادارتر از اصحاب خود و خويشاوندانى