83حر، خشم خود را فرو خورد و گفت:
- اگر جز تو كسى نام مادر مرا مىبرد نام مادر وى را (هر كه باشد) مىبردم ولى به خدا كه نام مادر تو را جز به نيكى نمىبرم.
حسين عليه السلام آمادۀ حركت شد ولى حر، سر راه بر او گرفت.
حسين عليه السلام پرسيد چه مىخواهى؟
- من مأمور نيستم با تو جنگ كنم، بلكه مأمورم تا تو را به كوفه نرسانم از تو جدا نشوم!
و اگر به كوفه نمىآيى براهى برو كه نه به كوفه رود و نه به مدينه، تا من به ابنزياد نامه بنويسم، تو نيز به يزيد نامهاى بنويس، شايد خدا چنان كند كه عافيت من در آن باشد و سر و كارم با تو نيفتد، حسين عليه السلام از راه قادسيه به سمت چپ رفت و نامههايى را كه كوفيان نوشته بودند، پراكنده كرد، سپس به كسانى كه در لشكر پسر زياد آمده بودند نگريست و گفت:
- نامهها و رسولان شما نزد من آمدند؛ كه با من بيعت كردهايد، اگر بر بيعت خود استواريد رشد خود را مىيابيد و اگر عهد را شكسته و بيعت مرا فرو گذاشتهايد به خدا كه اين كار را با پدر و برادر و پسر عمويم مسلم كرديد و كسى كه به شما اعتماد كند، فريب خورده است.
كسى كه عهد بشكند زيانش بدو مىرسد و خدا مرا از شما بى نياز خواهد ساخت.
حرگفت:
- تو را به خدا جان خود را حفظ كن كه اگر به جنگ برخيزى كشته مىشوى.