82- تكبير براى چه بود؟
- گفتند: درخت خرما ديديم.
آوازى ديگر از كسى كه راه را نيكو مىدانست برخاست و گفت:
- به خدا در اين مكان درخت خرما نيست؟ گمان دارم آنچه مىبينيد جز گوش چهار پايان و سر نيزهها نيست! حسين عليه السلام لختى فكر كرد، سپس گفت:
- به خدا كه من نيز چنين مىبينم.
در اين وقت كاروانيان را سكوتى ممتد فرا گرفت كه جز بانك شتر، آن را نمىشكست و چنان مىنمود كه اين انجمنِ بشرىِ محزون را كه با عزم و تصميم، آرام آرام به سوى عاقبت درد ناك خود پيش مىرود، شبح مرگ فرا گرفته است و گويا مراقب ايشان است كه به يك سو شوند تا آنها را بربايد.
- هواى نيم روز، سخت سوزان بود و حسين اصحاب خود را به سوى كوه (دى حشم) برد و شترها را خوابانيدند. در اين وقت غبارى سخت برخاست، و معلوم شد كه حربن يزيد است با هزار سوار از جانب عبيدالله زياد؛ امير كوفه، نزد حسين مىآيد تا پيام آن ستمكار را بدين مضمون بدو رساند:
- من مأمورم تو را نزد پسر زياد ببرم، يا كار را بر تو سخت بگيرم و نگذارم از جاى خود حركت كنى. حسين گفت:
- پس با تو نبرد مىكنم و از اين بترس كه با قتل من بدبخت شوى و مادرت بر تو بگريد.