110- هرگز مگر از آيين بيرون روى و كيش ديگر گيرى.
يزيد در غضب شد و گفت:
با من چنين مىگويى؟ پدر و برادرت از دين بيرون رفتند.
- تو و پدر و جدت بدين خدا و پدر و برادرم و جدم هدايت شديد.
- دشمن خدا دروغ مىگويى!
زينب نظرى حقارت آميز بدو كرد و سر خود را تكان داد و گفت:
- تو امير و مسلّطى و به نيروى سلطنت دشنام مىدهى!
يزيد ديگر پاسخى نگفت و جلسه را سكوتى عميق فرا گرفت سپس شامى بار ديگر برخاست و گفت:
- يا امير المؤمنين اين كنيز را به من ببخش!
يزيد بانگ بدو زد:
- دور شو خدا تو را مرگ حتمى دهد؟
سپس منظرهاى وحشتناك پديد گشت.
يزيد پرده از سرهاى شهيدان برگرفت و با عصايى كه در دست داشت به دندان حسين كوفت و گفت:
كاش پدران من كه در بدر كشته شدند؟ حاضر بودند و شادان و خرم مىگفتند: يزيد دست مريزاد.
زنان بنىهاشم از ديدن اين صحنۀ دلخراش به گريه افتادند جز زينب كه بر يزيد بانگ زد:
گفتۀ خدا راست است كه مىفرمايد:
«ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا السُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا