56«حكومت عثمانى» مؤاخذه مىگرديد، اعيان و اركان بنا به اصرار اهالى، مراجعت به «اسعد پاشا» والى ولايت كرده، رفع اين بدكردارى را استدعا نمودند.
«اسعد پاشا» مخصوصاً به خانه امير رفته، همين فقره را اظهار كرده بود، گويا «اميرنظام» اعتنا به گفتار «اسعد پاشا» نكرده، و محلى هم به او نگذاشته بود، كه ميانه اين دو شخص بزرگ به هم خورد، اگرچه «انورى افندى» ميانهگيرى كرده، آشتى به آنها داده بود، ولى كبر و غرور هر اين دو شخص بزرگ، مانع عقد مسالمت قلبى آنها آمد.
ايرانيان كه جلوشان را خالى از موانع يافتند، بدسلوكى را زياد كردند، حتى روزى يكى از بىسروپايان آذربايجانى، «امين افندى» نامى از علما را، در كوچه حمام «چيفته گوبك» تنها به دست آورده، بدون جهت شتم و ضرب كرده بود، مضروب به مجمع علما عارض شده، و چند نفر از آنها نيز پيش «اسعد پاشا» - كه قلباً از امير رنجيده، مىخواست كه وهنى به كار او برساند، شاكى شدند. به آن چند نفر علماء كه رئيسشان «حاجى خليل افندى» نامى بود، گفته كه من نمىتوانم جلو اين اشرار ايرانيان را بگيرم اگر مرديد، خودتان از عهدۀ آنها برآييد!
يك ماه تمام از اين مقدمه نگذشته بود كه «درويش گُللى بابا» نامى، از اهالى محلّهاى كه امير مشاراليه منزل داشتند، پسر هشت سالۀ خود را، كه زير جامهاش پاره پاره گرديده و خونآلود بود، بر دوش كرده، در بازارها و در مجامعِ ناس، به مردم نشان داده و فرياد مىنمود كه «اى دليران «ارز روم» بدانيد و آگاه باشيد، كه اين خائنها مملكت ما را به قزلباشها 1 فروختهاند، كه پسر مرا آدمهاى «ايلچى»، به بهانهاى كه دستش نانى بدهند، در منزلشان برده به همين حالت كه مىبينيد آوردهاند.»
بازاريان كه از رفتار ايرانيان به ستوه آمده بودند، اين حادثه را بىاين كه تحقيق نمايند، سند و دستاويز قرار داده، هجوم به بازار سمساران 2 كرده، از شمشير و قمه و كارد