91خاطر مىگذراند. پس از چند دقيقه گنبد زرين شاه عبدالعظيم7 با چراغهاى فروزانش، چون ستارۀ درخشانى در كنار افق تاريك تهران نمايان شد. سر تعظيمى خم كرديم و سلامى داديم و رد شديم، فضا رو به تاريكى مىرفت كه نيمكردۀ درخشان ماه در ميان افواج ستارگان از زير پردۀ افق ظاهر شد. در پيچ و خمهاى جاده، گاه تهران در ميان غبار و زير نور چراغها در كنار كوه البرز به چشم مىآمد و ما را به عقب مىكشيد، گاه آسمان و چراغهاى ابدى آن، ما را به ابديت مىكشاند. سخنان و گفتگوهاى بدرقه كنندگان، صداها و آهنگهاى آنان مانند صداهاى دَرهمى كه در ميان كوه و درّه بپيچد و دور شود، كمكم دور مىشد و چهرهها از صفحات خيال مات مىگرديد. مشكلات سفر و ابهام آن مانند بلند و پستى جاده از خاطر مىگذشت و ما را درباره بازگشت به اين سرزمين ميان بيم و اميد مىداشت. در ميان اين خيالات مبهم و درهم و بيم و اميد، نقطۀ درخشان مقصد و عشق به آن، لحظه به لحظه در ذهن مىدرخشيد و افق تاريك را روشن مىكرد و موجب اطمينان نفس و سكونت قلب مىگرديد. اين پردههاى خيال تاريك و روشن، پى در پى از مقابل چشم مىگذشت كه از بالاى تپه گنبد حضرت معصومه3؛ يكى ديگر از ستارگان خاندان پيامبر9 در ميان كوير ظلمانى، نمايان شد؛ به قم رسيديم، صبحگاه كه به عزم حركت به گاراژ رفتيم گاراژدار از كمى مسافر نالان و چشم طمّاعش به هر سو نگران بود تا نزديك ظهر چند زن و بچه عرب عراقى را بهدام انداخت. تمام راهروها و صندلىها را پر كرد ولى هنوز نَفس آزمندش در هيجان