287اين اتاق به آناتاق سراغ پسر حاجى زينل را مىگيرد. آن طرف سالن غوغايى است! متوجه شدم آقاى سرهنگ و آقاى مرعشى و عدهاى ايرانيان جمعند و با مأموران شركت و جوان ديشبى به شدّت با هم پرخاش دارند. اينها فارسى و آنها عربى!
سرهنگ را از معركه خواندم، نزديك ما كه رسيد ناگهان روى سيمانها محكم به زمين خورد و از هوش رفت! چشمش را خون گرفته مشتش را گره كرده و به خود مىپيچيد. در حال بيهوشى مىگويد: فحش داده، به ايرانيها توهين كرده، ابن الكلب گفته و. . . جمعيتى از ايرانى و غير ايرانى جمع شدند، آب يخ بر بدنش ريختند تا به هوش آمد.
مرجع رسيدگى در اينجا كيست؟ فقط پسر حاجى زينل، جوان خودخواه و مغرورى است كه چند دانه مو روى چانه گذاشته (چند دانه موى روى چانه يا ريش قيطانى از علائم وهابيت است. گويا سلف صالح هم همين نشانه را داشتند!)
محكمه اطراف ميز آقازاده زينل! تشكيل شد، سفير سوريا و عدهاى ايرانيها حاضر بودند، مأموران شركت هم آمدند، جوان ديشبى هم آمد. همين كه چشمش به من افتاد فريادش بلند شد كه اين به من ناسزا گفته و ايرانيها را وادار كرده كه ما را بزنند، زينل زاده و كاركنان شركت مىكوشيدند كه براى ما پرونده بسازند. در اين بين اعضاى مؤثر سفارت ايران از قضايا مطلع شده خود را رساندند. هر وقت من مىخواستم صحبت كنم پسر حاج زينل به عربى مىگفت: سيد! اينجا