285جوان را خواستم تا درست مقصود را بيان كنم، همين كه احساس كرد ما از كارش سر درآورديم شروع به فرياد كرد، محكم يقهاش را گرفتم كه از دست من به طرف اداره پليس فرار كرد، من هم چند جمله: ملعون الوالدين و ابن الكلب از پشت نثارش كردم. ايرانيها كه در كشور سعودى هر جا خود باختگى نشان مىدهند، خصوص بعد از قضيه ابوطالب يزدى! اطراف من را خالى كردند! رفقا ما را به منزل رساندند.
من در جاى خود دراز كشيده منتظر حوادثى هستم. پس از چند دقيقه آن جوان با شرطه آمد. من به او نگاه مىكردم، او از حجاج سراغ مرا مىگرفت! در اين ضمن آقاى سرهنگ با ورزيدگى ادارى كه دارد، از تخلّفات و پس و پيش نمودن نوبتها، مداركى به دست آورد. منتظر صبحيم! اول صبح پيش از آنكه مأموران شركت براى ما پروندهسازى كنند، خود را به اتاق مدير كل طيران رساندم و شرح وقايع را به او گزارش دادم. مأمور شركت را خواست، با آن كه قضايا را فهميد، باز گفت شما خاطر جميع باشيد كه در اينجا شركتها جرأت تخلف از مقررات ندارند!
به منزل برگشتم، معلوم شد آقاى مرعشى با آقاى سرهنگ براى شكايت به مركز نمايندگى شركتها به شهر رفتهاند. شخص بااطلاعى چشم ما را باز كرد. او گفت شركت لبنانى شرق اوسط وابسته به انگليسىها است و وظايف ديگرى را انجام مىدهد. تازه متوجه شدم كه چرا تمام دستگاهها از او حمايت مىكنند و نسبت به ايرانيان اين