273دشوار مىشود. . .
حذيفه گويد شبى تاريك و سرد بود. باد بشدت مىوزيد و مسلمانان از سرما و وحشت، در پناه سنگها خفته بودند. نيمه شب رسول اكرم - ص - بالاى بلندى (موضع مسجد فتح) ايستاده نماز مىخواند و با خداوند از سوز دل مناجات مىنمود و يارى مىطلبيد. چند بار مسلمانان را خواند و فرمود: كيست كه برود در ميان سپاه دشمن خبرى بگيرد؟ ! عدهاى خواب بودند و بعضى از وحشت و سرما جواب نمىگفتند. پس از چند بار، من به زحمت برخاسته نزديك رفتم.
فرمود مىشنيدى و جواب نمىگفتى؟ !
عرض كردم يا رسول الله، سرما ناتوانم كرده اس. در حق من دعا كرد و فرمود:
برو، فقط خبرى بياور و از هر كارى خوددارى نما. من بيرون آمدم، در تاريكى شب از ميان سپاه قريش و غَطَفان خود را به انجمن ابوسفيان و سران رساندم و ميان آنها نشستم.
ابوسفيان از طولانى شدن محاصره و عهدشكنى يهود با دلسردى سخن مىگفت، ناگاه گفت: هر كس پهلوى خود را بشناسد؛ مبادا جاسوسى از محمد در اينجا باشد! من دست آن كس را كه پهلويم نشسته بود گرفتم و گفتم: تو جاسوس محمد نباشى! ناگاه باد شديد درگرفت! چادرها را از جا كند و آتشها را پراكنده ساخت. ديگهاى غذا واژگون شد. شترها رميدند. شنها بسر و روى مردم مىريخت. ابوسفيان وحشتزده از جا برخاست و شتر عقال شدۀ خود را سوار شد!