173مغفرت مىنمود و با آنان سخن مىگفت. اين قبرستان كهن، از زمان جاهليت تاريك عرب تا فجر و طلوع اسلام را از مقابل چشم مىگذراند؛ مردمانى در اين دامنه در زير تودههاى خاك ختفهاند! كه دچار تاريكى ديجور بتپرستى و عصبيتها و جنگها و نخوتهاى جاهليت بودند. چند روزى در ميان گردبادهاى شهوات و طوفانهاى جاهليت به خود پيچيدند و رفتند؛ تا زمان عبد مناف و عبدالمطلب كه آثار فجر و طلوع اسلام را در افق تاريك ديدند؛ تا ابىطالب و خديجه كه نور وحى را مشاهده كردند و خود برقى بودند كه راه را روشن و در آن سمت افق غروب كردند؛
آنكه آمد در غم آبد جهان چون گردباد
علائم و آثارى براى شناختن قبور باقى نيست. علاوه بر آنكه ساختمانها و گنبدهاى تاريخى را از ميان بردهاند، كاشىهاى ظريف و سنگها را نيز درهم شكستهاند! با انضمام قطعه سنگها بعضى از خطوط، كه آيات قرآن و نام صاحب قبر است، خوانده مىشود! مىگفتند: اين قبر عبدالمطلب، آن قبر ابىطالب و آن طرف قبر خديجه است.
بالاى هر قبرى خاطراتى برانگيخته مىشود:
عبدالمطّلب پيرمرد بزرگوار و كريم مكه بود كه نوادۀ يتيم خود را در جايگاه مخصوص خود مىنشاند و با آن طفل مانند يك مرد