114راهروها و سالنها پر از جمعيت است. غرّش نشست و برخاست طيّارهها، سروصداهاى عربى، فارسى و تركى گيج كننده است. بيشتر حجاج كه وقت حركتشان امشب نيست درخوابند. نفير خواب، سرفههاى شديد و پرصدا پيرمردهاى بىماسكه، موجب خنده وتفريح ايرانيانِحسّاس است. در ميان اين سرگرمىها نام ما را خواندند و اثاث را وزن كردند و اجازۀ ورود به محوطۀ فرودگاه دادند.
بر موج ره نشستيم
با اضطراب و عجله، كه همه در اين سفر مبتلا هستند، وارد طياره شديم و چون يونس7 در شكم اين نهنگ قرار گرفتيم. ما را بلعيد و دهانش بسته شد، غرشى كرد و به دور خود چرخيد، ناگهان خود را در ميان امواج تاريك هوا ديديم؛ گاه با يونس همآهنگ بوديم:
(فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ)
گاه با نوح و همسفران كشتى او:
(بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّى لَغَفُورٌ رَحِيمٌ وَ هِىَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَالْجِبالِ)
دستخوش امواج تاريك هوا هستيم. هواپيما كه از نوع سربازبرى زمان جنگ است، با غرش و نعره با امواج دست به گريبان است. صعود مىكند و به پايين پرت مىشود. در ميان اين قطعات آهن قرار گرفته و هستى ما ظاهراً بسته به چند پيچ و مهره و سيم و مفتول است. چاره جز انقطاع كامل نيست، بايد فقط دل به او بست: