101نيز پردهها و فواصل زمان از مقابل چشم برداشته شد؛ در اين مكان فرزند على را مىديديم كه در ميان امواج خون و در برابر ستونهاى شمشير و نيزه ايستاده، بدنش مشبك شده و از بازويش خون مىريزد، همى نعره مىزند: «لا أرهب الموت اذ الموت وقى. . . .»
سلامى به پيشگاه اين مظهر ايمان و شجاعت و نمونه عالى وفا و صداقت كرده براى استراحت برگشتيم.
بالاى بام بلند مسافرخانه روى تختخواب دراز كشيدهايم. شهر و اطراف آن نمايان است. اطراف را نخلستانهاى متصل احاطه نموده، شهر با ساختمانها و چراغها در وسط است. گنبدها و گلدستهها مشرف به شهر است. ستارهها از بالا مىدرخشد. اشارات ستارگان باز پردۀ زمان را از ميان برداشت؛ اين سرزمين را، بيابان خشك و خالى از اهل ديدم. حباب هاى پر از هوا به چشمم آمد كه با هم جمع شده و به صورت انسان درآمدهاند و براى خود بقا و پايدارى گمان كرده و حق را با شهوات خود مخالف پنداشتهاند و به نيروى خود مغرور شده، ميدان جنگى آراسته و مظاهر حق را به خاك و خون كشيدهاند.
اندكى بعد درياى خروشان حيات موجى زد، حبابها محو شدند. از بالاى منارهها صدا بلند شد:
«الله اكبر» ، اما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الأرض. . . ، صدق الله العلى العظيم.
در همين حال خوابم ربود. اين صداها در گوش هوشم بود. اين مناظر از پيش چشم فكرم مىگذشت كه آهنگى آشنا و گوشنواز به گوشم رسيد، چشم باز كردم، از بالاى گلدستههاى حسين (ع) مؤذن