100دارد. اين پرچمدار و فرمانده فرمان مىدهد. منظرۀ صف مقابل هم با صورتهاى ديگر پيش چشم مىآيد. پس از چند ساعتى گرماى هوا و جنگ به آخرين شدّت مىرسد و هيجان سواره و پياده بالا مىگيرد، گرد و غبار برانگيخته مىشود، صداهاى اطفال كوچك تا زنان پردكى تا شيران جنگجو به هم آميخته مىشود. ظلمت شهوات پست، تاريكى آفاق فكر و ميدان جنگ، امواج سرخفام خون، برقهاى ايمان و اميد به رضوان با برقهاى شمشير و نيزه بههم آميخته و درهم است، پس از ساعتى بدنهاى آرميده در خاك و خون و سرهايى برافراشته بر نيزههاى بلند سرفراز از ميدان بيورن مىآيند. فاتحين شرمنده و شكست خورده، شكست خوردگان فاتح و عزيزان جگرسوخته سخنور، به كوفه برمىگردند.
اين خاطرات، گاهى منظّم و مرتبط و گاهى پراكنده و متفرق در كنار اين بقعه و بارگاه از نظرها مىگذرد. آنگاه سالار شهيدان و فرمانده نيروى حق و ايمان را مىنگرد كه بدنش در اين سرزمين خفته و روحش به صفوف بههم پيوستۀ اهل ايمان پيوسته؛ نهيب مىزند: پيش برويد، نهراسيد، دل را به خدا ببنديد، و سر را به راه او دهيد؛ فتح با شماست، فتح باشماست.
آنگاه زائر مانند سربازِ فرمانبر، قدمى براى اظهار فرمانبرى پيش مىگذارد و نزديك آستان مىايستد و مىگويد: «السَّلامُ عَلَيكَيا أباعبدالله» ، ما هم سلامى به پيشگاه مقدسش و شهداى اطرافش كرديم و به طرف بارگاه ابوالفضل متوجه شديم، درون صحن آمديم. در اينجا