198همراه خود به مكه آورد، هاجر مشك آبى داشت كه از آن مىنوشيد و به كودك خود شير مىداد و هيچگونه زاد و توشهاى همراه او نبود، سعيد بن جبير مىگفته است: ابن عباس در حالى كه به نقطهاى ميان زمزم و صفا اشاره مىكرد چنين ادامه داد كه: ابراهيم - ع - آن دو را كنار خاربنى (درختچهاى) كه بالاتر از منطقۀ چاه زمزم قرار داشت نشاند و سپس خود سوار بر مركب خويش شد و به بيرون مكه حركت كرد، مادر اسماعيل از پى او حركت نمود و تا منطقه كداء او را دنبال كرد سپس پرسيد او و پسرش را به عهدۀ چه كسى وامىگذارد؟ ابراهيم - ع - فرمود: به خداى - عزّوجلّ - مىسپارم. مادر اسماعيل گفت: خوشنود و راضى هستم و در حالى كه كودك را در آغوش داشت برگشته و زير آن خاربن نشست و كودكش را كنار خويش نهاد و مشك آب خود را آويخت و از آن مىآشاميد و كودك را شير مىداد تا آن كه آب مشك تمام و شير پستان او هم خشك شد، كودك به سختى گرسنه شد و به خود مىپيچيد. مادر بيم كرد كه اسماعيل بميرد و اندوهگين شد و با خود گفت چه بهتر كه از پيش او بروم تا شاهد مرگ او نباشم!
ابن عباس گويد: مادر اسماعيل بالاى كوه صفا رفت كه به اطراف مشرف شود، به اين اميد كه شايد در صحرا كسى را ببيند و سپس به كوه مروه نگريست و گفت خوب است ميان اين دو كوه آمد و شد كنم تا اگر كودك بميرد شاهد مرگ او نباشم. و سه يا چهار بار ميان آن دو كوه آمد و شد كرد، در دره ميان صفا و مروه چيزى جز ريگ و شن نبود سپس كنار فرزند آمده، او را بر همان حال ديد و بيشتر اندوهگين شد و كنار كوه صفا بازگشت و باز همچنان ميان صفا و مروه آمد و شد كرد تا آن كه هفت بار اين فاصله را پيمود.