84عمرش نزديك شده با اينكه فاطمه عليها السلام در اوج شادابى زندگى است و مىبيند كه پيامبر همچنان از سوى كفّار و مشركين و معاندين مورد آزار و اذيّت قرار مىگيرد و فاطمه شاهد اين دشوارىهاى دعوت خواهد بود؛ زيرا اين دخترِ خردسال كه سخت علاقه به پدر دارد، از آن حضرت جدا نخواهد شد. و فاطمه با هوشيارى آنچه را در خاطر مادر مىگذرد احساس مىكند. و رنج و شكنجههايى را كه در مجاورت پدر انتظار مىبَرَد خواهد ديد، از سوى قريش و ساير معاندان و آنانكه از عقيدۀ توحيد روگردانند و بتهايى را كه سود و زيانى نمىرسانند و صرفاً به تقليد از پدرانشان، به ستايش از آنان پرداختهاند، مىپرستند.
داستان غمانگيزى است كه ميان «امّ المؤمنين» و زهراىِ طاهره مىگذرد، مادر از بردبارى و رنج پذيرى دختر مطمئن است؛ زيرا از آغاز زندگى به همان اندازه كه از محبّت و گرامىداشت پدر برخوردار بوده، در تحمّل شكنجهها نيز آبديده شده است.
قريش حيران و سرگردان است و تصميم دارد كه مسلمانان را تحت فشار و شكنجه قرار دهد، حتّى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله از آزار قريشيان در امان نيست! و در اين ميان عمويش ابولهب از همۀ آنها بيشتر پيامبر را مىآزارد، بسيار اتّفاق مىافتد كه آن حضرت را با سنگ مىزند! و امّ جميلِ كينهتوز، شبانه خارها را در راه مصطفى صلى الله عليه و آله جلو خانهاش مىريزد و چون آيات: تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ* مٰا أَغْنىٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا كَسَبَ* سَيَصْلىٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ* وَ امْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ* فِي جِيدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ نازل شد. آن زن در حالى كه سنگى در دست داشت، به مسجد آمد و قصد حمله به رسول خدا كرد، ابوبكر نيز حاضر بود؛ آن زن نزديك كعبه شد، پيامبر را نديد، به ابوبكر گفت: «دوستت كجاست؟ شنيدهام او مرا هجو مىكند!» به خدا سوگند اگر او را ببينم با اين سنگِ سخت، بر دهانش مىكوبم! به خدا سوگند من نيز شاعرم و با كينه و خشم ادامه داد:
«مذمما عصينا، وأمره أبينا، ودينه قلينا».
«فرمانش نبريم، امرش انكار كنيم و دينش را نپذيريم!»
و سپس برگشت. ابوبكر گفت: «اى رسول خدا! آيا او شما را ديد؟» فرمود: «مرا نديد،